«اللَّهُمَّ انّى‏ اسْئَلُكَ مِنْ سُلْطانِكَ بِادْوَمِه‏ وَ كُلُّ سُلْطانِكَ دائِمٌ اللَّهُمَّ انّى‏ اسْئَلُكَ بِسُلْطانِكَ‏كُلِّهِ»

شرح عرفانى‏

عارف، يعنى كسى كه به درخانه خدا مى‏رود، وقتى كه به سلطنت مطلقه دائمى حق تبارك و تعالى من حيث الذات و من حيث الصفات و من حيث الافعال، توجه داشته باشد و اين كه آن سلطنت گاهى به اعتبار «مُسَلَّطٌ عَلَيْه» زائل مى‏شود؛ يعنى چون پروردگار عالم بر كسى مسلط شود، فنا مى‏پذيرد و چون فانى شد ديگر خدا بر او سلطنت ندارد؛ لذا در اين حال خواهد گفت:«اللَّهُمَّ انّى‏ اسْئَلُكَ مِنْ سُلْطانِكَ بِادْوَمِه‏»

اى خدا به درخانه‏ات آمده‏ام، نظرم به سلطنت توست، و تو را به بادوام‏ترين سلطنت‏هايت قسم مى‏دهم؛ يعنى تو را به ذات مقدس و به صفات عاليه‏ات قسم مى‏دهم.» عارف وقتى توجه كند به اين كه ذات حق دائمى است، و اگر زوالى هست به اعتبار «مُسَلَّطٌ عَلَيه» و قوابل است و سلطنت و فيض او هميشگى است، مى‏گويد:«وَ كُلُّ سُلْطانِكَ دائِمٌ‏ اللَّهُمَّ انّى‏ اسْئَلُكَ بِسُلْطانِكَ‏كُلِّهِ»

خدايا! به درخانه‏ات آمده‏ام، و تو را به همه سلطنت‏هايت قسم مى‏دهم.»

درس ولايى‏

sharh-doa-sahar17.jpgعارف وقتى كه به واسطه فيض توجه كند و اين كه زوال فيض به اعتبار قوابل است؛ يعنى فيض مقدس به شخص فانى نخواهد رسيد و اين نرسيدن، تقصير فيض نيست، تقصير اوست كه از بين رفته است، لذا به اين اعتبار مى‏گويد:«اللَّهُمَّ انّى‏ اسْئَلُكَ مِنْ سُلْطانِكَ بِادْوَمِه»

اى خدا! به درخانه‏ات آمده‏ام، و تو را به آن سلطنت دائمى‏ات قسم مى‏دهم؛ يعنى تو را به حقيقت اهل‏بيت در اين عالم هستى كه سلطنت على الدوام بر عالم هستى دارند قسم مى‏دهم.» اما وقتى توجه كند به اين كه زوال فيض به سبب فيض مقدس نيست، بلكه به سبب «مُسَلَّطٌ عَلَيه» است، مى‏گويد:«وَ كُلُّ سُلْطانِكَ دائِمٌ‏ اللَّهُمَّ انّى‏ اسْئَلُكَ بِسُلْطانِكَ كُلِّهِ»

خدايا! فيض‏ات هميشگى است و تو فياض على الاطلاقى. اى خدا! به درخانه‏ات آمده‏ام، و تو را به سلطنت مطلقه‏ات در اين عالم هستى قسم مى‏دهم.»

تذكر اخلاقى‏

از جمله سفاهت‏ها و حماقت‏ها اين است كه انسان به اين دنيا و ذخائرش، به غلبه‏ها و سلطنت‏هاى ظاهرى آن، به مال و مكنت‏هاى آن و حتى به تمكن‏هاى معنوى، مثل علم و عقل دل‏بستگى پيدا كند. مرحوم ملاصدرا مى‏گويد:«كُلُّ ما فِى الْكَوْنِ وَهْمٌ او خَيالٌ‏»[1]

در اين عالم هستى هر چه هست وهم و تخيلى بيش نيست.»

قرآن مى‏فرمايد: كسى كه به پول، تمكن، و قدرت و سلطنت دل‏بستگى دارد، در هنگام مرگ، برزخ و قيامت مى‏گويد:«ما اغْنى عَنّى مالِيَهْ هَلَكَ عَنّى سُلْطانِيَّهْ»[2] مال، سلطنت و قدرتم براى من فايده‏اى نداشت، بلكه مرا نابود كرد.

نيز مى‏فرمايد:«ويلُ لِكُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ الَّذى‏ جَمَعَ مالًا وَعَدَّدَهُ»‌[3] واى بر كسى كه عيب‏جو، هرزه زبان و بدگو باشد و واى به كسى كه مال جمع كند و بدان دلبستگى پيدا كند.گاهى خدا به بعضى از بندگان سلطنت مى‏دهد. اين سلطنت دائمى و موجب افتخار است، و مرتبه، تجلى و افاضه‏اى از حق تعالى است. سلطنتى كه خدا به انسان مى‏دهد به وسيله رابطه پيدا مى‏شود. اگر در زندگى گناه نباشد و رابطه با خدا محكم باشد و به مستحبات اهميت داده شود سلطنت به وجود مى‏آيد. پيغمبراكرم«صلى‌الله‌عليه‌و‌آله‌وسلّم» در روايتى مى‏فرمايد:«وَ انَّهُ لَيَتَقَرَّبُ الَيَّ بِالنَّافِلَةِ حَتَّى احِبَّهُ فَاذا احْبَبْتُهُ كُنْتُ اذاً سَمْعَهُ الَّذى‏ يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذى‏ يُبْصِرُ بِهِ وَ لِسانَهُ يَنْطِقُ بِهِ وَ يَدَهُ الَّتى يَبْطِشُ بِها ان دَعاني اجَبْتُهُ وَ انْ سَأَلَني اعْطَيْتُهُ؛ وَ ما تَقَرَّبَ الىَّ عَبْدٌ بَشَىْ‏ءٍ احَبَّ الىَّ مِمَّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِ»[4]

بنده‏ام با نافله به من نزديك مى‏شود تا اين كه من او را دوست مى‏دارم، وقتى كه او را دوست داشتم گوشِ او مى‏شوم كه با آن مى‏شنود و چشم او مى‏شوم كه با آن مى‏بيند و زبانش مى‏گردم كه بدان‏ سخن مى‏گويد و دستش مى‏شوم كه با آن قدرت و نيرو مى‏گيرد و هنگامى كه دعا كند استجابت مى‏نمايم و اگر از من بخواهد بدو عطا مى‏كنم؛ بنده‏ام به من نزديك نمى‏شود به چيزى جز با انجام كارهايى كه در نزد من دوست داشتنى است و بر او آن‏ها را واجب كرده‏ام.»سلطان المحققين مرحوم خواجه«ره»در شرح اشارات روايت را نقل مى‏كند و شرح مفصلى براى آن دارد، چنان كه علامه مجلسى«ره» هم در مِرْآت العقول اين روايت را نقل مى‏كند. خلاصه اين كه اگر كسى در دنيا و آخرت سلطنت حقيقى را مى‏خواهد، بايد در زندگى‏اش گناه نباشد و به واجبات و مستحبات اهميت بدهد.

================

پي‌نوشت‌ها

1. الأسفار الأربعه، ج 1، ص 47، (فصل 5، فى أن تخصص الوجود بماذا)

2. حاقة، آيه 29.

3. همزه، آيه 2 و 1.

4. كافى، ج 2، ص 352، (باب من آذى المسلمين و احتقرهم)، ح 7 و 8.

منبع: دفتر ایت الله مظاهری